تبليغاتX
داستانکها

داستانکها

تمام داستانکهای جهان

تلافی کردن

توی يه پارک در سيدنی استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر

آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاه هاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.

فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟"

مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش.

نکته اخلاقی:

بنگريد که تلافی کردن تا چه حد در زندگی اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتی پيش ميروند. پس ای قوم هيچگاه عملی مرتکب نشويد که شخصی را به تلافی

 برانگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وی روزی روی سرتان بريند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:57  توسط یخ شکن  | 

توبه

روزی که انسان از بهشت پر گرفت و به سوی زمین پرواز کرد روزی بود که شیطان خنده کرد و خداوند ناراحت شد

آن روز زندگی انسان بر روی این زمین خاکی آغاز شد

می گویند انسان روزی 80 بار توبه کرد تا خداوند او را ببخشد

حال خودمان را بنگریم که چگونه غرق در گناه هستیم و حتی یک توبه هم نکرده ایم و انتظار داریم خداوند از گناه ما در گذرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:56  توسط یخ شکن  | 

به دنبال فلك

مرد فقيري بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي زد كار و بارش رو به راه نمي شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتيجه گرفت بايد برود فلك را پيدا كند و علت اين همه بدبختي را از او بپرسد.

خرت و پرت مختصري براي سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بياباني به گرگي رسيد. گرگ جلوش را گرفت و گفت «اي آدمي زاد دوپا! در اين بر بيابان كجا مي روي؟»

مرد گفت «مي روم فلك را پيدا كنم. سر از كارش در بياورم و علت بدبختيم را از او بپرسم.»

گرگ گفت «تو را به خدا اگر پيداش كردي اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد مي كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود.»

مرد گفت «اگر پيداش كردم, پيغامت را مي رسانم.»

و باز رفت و رفت تا رسيد به پادشاهي كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهاي! از كجا مي آيي و به كجا مي روي؟»

مرد جواب داد «رهگذرم. دارم مي روم فلك را پيدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم.»

پادشاه گفت «اگر پيداش كردي بپرس چرا من هميشه در جنگ شكست مي خورم.»

مرد گفت «به روي چشم!»

و راهش را گرفت و رفت تا رسيد به دريا و ديد اي داد بي داد ديگر هيچ راهي نيست و تا چشم كار مي كند جلوش آب است. نااميد و با دلي پر غصه نشست لب دريا كه ناگهان ماهي بزرگي سر از آب درآورد و گفت «اي آدمي زاد! چه شده زانوي غم بغل گرفته اي و نشسته اي اينجا؟»

مرد گفت «داشتم مي رفتم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم چرا من هميشه آس و پاسم و روزگارم به سختي مي گذرد كه رسيدم اينجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه كشتي هست كه سوار آن شوم و نه راهي هست كه پياده بروم.»

ماهي گفت «تو را مي برم آن طرف دريا؛ به شرطي كه قول بدي فلك را كه پيدا كردي از او بپرسي چرا هميشه دماغ من مي خارد.»

مرد قول داد و ماهي او را به پشتش سوار كرد و برد آن طرف دريا.

مرد باز هم رفت و رفت تا رسيد به باغ بزرگي كه انتهاش پيدا نبود و پر بود از درخت هاي سبز شاداب و بوته هاي زرد پژمرده. خوب كه نگاه كرد, ديد كرت درخت هاي شاداب پر آب است و كرت بوته هاي پژمرده از خشكي قاچ قاچ شده.

مرد جلوتر كه رفت باغبان پيري را ديد كه ريش بلند سفيدش را بسته دور كمر؛ پاچة شلوارش را زده بالا؛ بيلي گذاشته رو شانه و دارد آبياري مي كند.

باغبان از مرد پرسيد «خير پيش! به سلامتي كجا مي روي؟»

مرد جواب داد «مي روم فلك را پيدا كنم.»

باغبان گفت «چه كارش داري؟»

مرد گفت «تا حالا كه پيداش نكرده ام؛ اگر پيداش كردم خيلي حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توي سرنوشتم با خبر شوم.»

باغبان گفت «هر چه مي خواهي بپرس. من همان كسي هستم كه دنبالش مي گردي.»

مرد ذوق زده پرسيد «اي فلك! اول بگو بدانم اين باغ بي سر و ته با اين درخت هاي تر و تازه و بوته هاي پلاسيده مال كيست؟»

فلك جواب داد «مال آدم هاي روي زمين است.»

مرد پرسيد «سهم من كدام است؟»

فلك دست مرد را گرفت برد دو سه كرت آن طرفتر و بوتة پژمرده اي را به او نشان داد.

مرد به بوتة پژمرده و خاك ترك خوردة آن نگاه كرد. از ته دل آه كشيد و بيل را از دست فلك قاپيد. آب را برگرداند پاي بوتة خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا هميشه دماغ آن ماهي بزرگ مي خارد؟»

فلك گفت «يك دانه مرواريد درشت توي دماغش گير كرده. بايد با مشت بزنند پس سرش تا دانة مرواريد بپرد بيرون و حالش خوب بشود.»

مرد پرسيد «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شكست مي خورد و هيچوقت پيروزي نصيبش نمي شود؟»

فلك جواب داد «آن پادشاهي كه مي گويي دختري است كه خودش را به شكل مرد درآورده. اگر مي خواهد شكست نخورد, بايد شوهر كند.»

مرد گفت «يك سؤال ديگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهي زحمت كم مي كنم و از خدمت مرخص مي شوم.»

فلك گفت «هر چه دلت مي خواهد بپرس.»

مرد پرسيد «دواي درد آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند, چيست؟»

فلك جواب داد «بايد مغز آدم احمقي را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»

مرد جواب آخر را كه شنيد, معطل نكرد. شاد و خندان راه برگشت را پيش گرفت و رفت تا دوباره رسيد به كنار دريا. ماهي بزرگ كه منتظر او بود و داشت ساحل را مي پاييد, تا او را ديد, پرسيد «فلك را پيدا كردي؟»

مرد گفت «بله.»

ماهي گفت «پرسيدي چرا هميشه دماغ من مي خارد؟»

مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دريا تا به تو بگويم.»

ماهي او را برد آن طرف دريا و گفت, حالا بگو ببينم فلك چي گفت.»

مرد گفت «مرواريد درشتي توي دماغت گير كرده. يكي بايد محكم با مشت بزند پس سرت تا مرواريد بيايد بيرون.»

ماهي خوشحال شد و گفت «زودباش محكم بزن پس سرم و مرواريد را بردار براي خودت.»

مرد گفت «من ديگر به چنين چيزهايي احتياج ندارم؛ چون بوتة خودم را حسابي سيراب كرده ام.»

هر چه ماهي التماس و درخواست كرد, حرفش به گوش مرد نرفت كه نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بي خيال رفت.

پادشاه هم سر راه مرد بود و همين كه او را ديد, پرسيد «پيغام ما را به فلك رساندي؟»

مرد گفت «بله. فلك گفت تو دختر هستي و خودت را به شكل مرد درآورده اي. اگر مي خواهي در جنگ پيروز شوي بايد شوهر كني.»

دختر گفت «سال هاي سال كسي از اين راز سر در نياورد؛ اما تو سر از كارم درآوردي. بيا بي سروصدا من را به زني بگير و خودت به جاي من پادشاهي كن.»

مرد گفت «حالا كه بوته ام را سيراب كرده ام, پادشاهي به چه دردم مي خورد. حيف است آدم وقتش را صرف اين كارها بكند.»

دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا كرد و به گوش او خواند كه بيا و من را بگير, مرد قبول نكرد. آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسيد به گرگ. گرگ گفت «اي آدمي زاد دوپا! خيلي شنگول و سرحال به نظر مي رسي. دروغ نگفته باشم فلك را پيدا كرده اي.»

مرد گفت «راست گفتي! دواي سر درد تو هم مغز يك آدم احمق است و بس.»

گرگ گفت «برايم تعريف كن ببينم چطور توانستي فلك را پيدا كني و در راه به چه چيزهايي برخوردي؟»

مرد رو به روي گرگ نشست و هر چه را شنيده و ديده بود با آب و تاب تعريف كرد.

گرگ كه نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد, گفت «بگو ببينم چرا مرواريد درشت را براي خودت ورنداشتي و براي چه با آن دختر عروسي نكردي؟»

مرد گفت «خدا پدرت را بيامرزد! ديگر به مرواريد درشت و تخت پادشاهي چه احتياج دارم؛ چون بوتة بختم را حسابي سيراب كرده ام و تا حلا حتماً براي خودش درخت شادابي شده.»

گرگ سري جنباند و گفت «اگر تو از اينجا بروي من از كجا احمق تر از تو پيدا كنم؟»

و تند پريد گلوي مرد را گرفت. او را خفه كرد و مغزش را درآورد و خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:54  توسط یخ شکن  | 

عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:52  توسط یخ شکن  | 

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟

 گفت : نه در آن سوخته ام...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط یخ شکن  | 

مترسک

پاییز

مزرعه

زردی گندم زار

مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد

فردایش مترسک خود را کشته بود

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود.........

     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط یخ شکن  | 

ما اینجا مسافریم

دو جهانگرد آمریکایی به قاهره رفتند تا عارف معروفی را در آنجا به نام حافظ اعیم ببینند . وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند که عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی میکند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد . دو جهانگرد از عارف پرسیدند لوازم منزلتان کجاست ؟

عارف می گوید : مال شما کجاست ؟

جهانگردان می گویند لوازم ما ؟ما اینجا مسافریم عارف میگوید من هم همین طور !! ( اشاره به فانی بودن زندگی دنیوی )

پائولو کوئیلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:39  توسط یخ شکن  | 

بیچاره عاشق ها که با چه چیزی همراه شدن...

درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند، خسته تر وكسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا " قايم باشك..."

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد : من چشم ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو ... سه ...همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد،

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد،

اصالت در ميان ابرها مخفي شد،

هوس به مركز زمين رفت،

دروغ گفت به زير سنگ ميروم، ولي به ته دريا رفت،

طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد .

و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويك ...و همه پنهان شده بودند بجز عشق، كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست، چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد : " دارم ميام، دارم ميام..."

اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.

لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ در ته درياچه و هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد، بجز عشق.

او از يافتن عشق نااميد شده بود . حسادت ، در گوشهايش زمزمه كرد : " تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است."

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره، تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود، او نميتوانست جايي را ببيند، او كورشده بود.

ديوانگي گفت : من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟

عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني، اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو،

و اينگونه شد كه از آن روز به بعد ...

عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:38  توسط یخ شکن  | 

بهشت و جهنم

مردي در عالم رويا فرشته اي ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟ فرشته جواب داد: مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببينم چه کسي واقعا خدا را دوست دارد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط یخ شکن  | 

بهترين دوست

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت:تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست هنگامی دیگرانی که توآنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است و فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

سپس ایستاد ومرا نگریست درانتظار پاسخ من با مهربانی گفتم اگر خوش شانس باشم... فقط یکی و آن تویی بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد در تنهائیت توراهمراهی می کند ودرغمها تو را دلگرم می کند کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد وقتی مشکلی داری آن راحل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد غیرقابل تصوراست چقدر خداوند بزرگ است درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:36  توسط یخ شکن  | 

بنده ي فراموش شده

فرشتگان هرچه در دفتر ثبت اعمال به دنبال نامش گشتند پيدا نکردند. جست و جوی دوباره هم فايده ای نداشت. خدا گفت «نزديک تر بيا بنده ي بي نوايم.» او هم چيزي يادش نيامد. گفت «نه حتی يک بار هم نديدمش.» و آدم، فراموش شده به انتظار نوبتش ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:34  توسط یخ شکن  | 

بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر نوشته شده است: کودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:34  توسط یخ شکن  | 

آخرين يادداشت های يک فيلسوف

نمی دانم اين موجود از کجا آمده،چطور وارد بدن من شده.شايد هم از اول بوده و تا حالا خواب بوده-مثل خواب زمستانی ولی حالا بيدار شده.يا شايد اصلا حالا جرأت خودنمايی پيدا کرده.هر کاری دلش بخواهد می کند.هر جا بخواهد می رود.نمی دانم دنبال چه می گردد. با تمام وجود حسش می کنم-مثل شهوت. دفعه اول که متوجهش شدم مثل يه سياهی،مثل يه شبح از جلوی چشمهايم رد شد.

از آن موقع ديگر هميشه حرکتش را زير پوستم حس می کنم مثل وقتی که پوست گوسفند را سوراخ می کنند و بادش می کنند تا پوستش را بکنند.مثل نفس قصاب که زير پوستش می دود و کم کم به همه جايش نفوذ می کند؛اين هم می خواهد پوست من را بکند.داره تمام بدنم را می گيرد.شايد دنبال چيزی می گردد.

بايد يادم بيايد چطور شد که اينطور شد.بايد خاطرات اين چند روز را مرور کنم.بايد يک منشعی داشته باشد.بايد از يک جايی شروع شده باشد.بايد خوب فکر کنم.

يادم است .آره.دو شب پيش بود.آن شب تا صبح نخوابيدم و فکر کردم.صبح خوابم برد.نه اينکه بخواهم بخوابم.نه.خودم هم متوجه نشدم.انگار آنقدر خسته شده بودم که همان طور نشسته خوابم برد.نمی دانم چقدر خوابم طول کشيد.ولی می دانم که با يک احساس تند خارش همراه با مور مور در پوست بدنم از خواب بيدار شدم.مثل اينکه حشرات آدمخوار تمام بدنم را گرفته بودند و مشغول گاز گرفتن بدنم بودند.خيلی سريع از جايم بلند شدم.همزمان با بلند شدنم،حس کردم زمين زير پايم سقوط کرد و من معلق ماندم.لوستر سقف و تمام وسايل شروع به چرخيدن کرد. آره.از آن روز بود که ديگر مثل اينکه جن زده شده باشم.جن زده؟

. تصميم داشتم پس از بيست سال نقد مکتبهای فلسفی و الهی و چاپ آنها در معتبرترين نشريات جهان حالا خودم فشرده تفکراتم را در کتابی مستقل روی کاغذ بياورم و مکتبی را پايه گذاری کنم.

داشتم روی مقدمه کتابم کار می کردم که بدون اينکه متوجه شوم خوابم برده بود.

ولی آخر اين موجود از کجا آمده.ديشب صدايش را توی گوش می شنيدم.مثل صدای يک خندهء خشک و زننده و دورگه.صدايش موهايم را به تنم سيخ کرد.شده بودم مثل گربه ای که ترسيده..وسط موهای سيخ شده ام چشمهايم برق می زد.از قيافهء خودم وحشت کردم و اين باعث شد ترسناک تر بشوم.

امشب ديدمش،رفته بودم جلوی آينه؛حس کردم از زير پوست گردنم به طرف بالا در حال حرکت است.جلوی آينه مواظب حرکتش بودم .يک دفعه پشت حدقه چشمانم ديدمش .يکهو دلم لرزيد.چقدر چندش آور و وحشتناک.با دو تا چشم سياه شيشه ای ،مثل زغالی که رويش شاشيده باشی.با يه پوست سفيد مثل گچ که آدم را ياد رنگ صورت مرده هايی که مرگ را به وحشتناک ترين شکلش ديده اند می انداخت.خيلی هم خپل و گوشتالود بود.شايد از موقعی که شروع کرده به خوردن من اينقدر تپل شده.يعنی وقتی آدم می ميرد هم همين کرمها می آيند سوراغش و می خورندش.راستی ولی من که هنوز نمردم.پس چرا...

يا اين کرمه اشتباه می کند و فکر می کند من مرده ام يا شايدم من مردم و خودم نمی فهمم.بايد مطمئن شوم .اصلا همين الان می روم بيرون از خانه و از مردم می پرسم که من زنده ام؟ولی از کجا معلوم که آنها هم دروغ نگويند.اصلا شايد همه دارند من را دست می اندازند.همه توی دلشان به من می خندند.شايد همه آنها هم مرده باشند.شايد هم اصلا اون آدمها وجود خارجی ندارند و فقط يه تصوير ،يه توهم وحشتناک اند.

نه-نه.ولی،من زنده ام.من زنده ام.پس اين کرم...،نمی دانم-نمی دانم.

اين می خواهد زنده زنده من را بخورد.

الان فرق من و اون مرده که زير خاک خوراک کرمها شده چيه ؛اون هم نمی تواند از خودش دفاع کند.

خيلی آرزو کردم و منتظر شدم که يکبار بيايد توی دهنم تا با دندان هايم تيکه تيکه اش می کردم -ولی هيچ وقت نيامد.

حس می کنم رفته توی مغزم .انگار توی سرم دارد خالی می شود.آره.دارد مغزم را می خورد.دارد کاسه سرم را خالی می کند و حتی هوا هم جايش را نمی گيرد.توی سرم خلأ شده.از همه طرف فشار هوا دارد سرم را پرس می کند.توی گوشهايم صدايش را می شنوم .يه خندهء خشک و زننده.انگار دارد با دهن پر می خندد.سرم دارد خالی تر می شود.چشمهايم می خواهد از حدقه بيرون بيايد.چه خنده خشک و زننده ای.قلبم تند تند می زند.صدای قلبم مثل صدای طبل توی سرم می پيچد.از دماغم دارد خون می آيد.چه خنده خشک وزننده ای.دهنم خشک وبدمزه شده.از چشمهايم يک مايع خون مانند مثل خون غليظ ولی به رنگ سفيد بيرون می آيد.همراه آب چشمهايم دو تکه زغال هم بيرون می آيد.دو تکه زغال که انگار پس از اينکه حسابی در آتش سرخ شده اند،رويشان شاشيده باشند.

نه خدای من!اين امکان ندارد.

اين چشمهای خودم است که از حدقه بيرون آمده.ديگر نمی توانم تحمل کنم،بايد کار اين کرم را قبل از اينکه کار من را تمام کند بسازم.بايد لهش کنم.بايد بکشمش... .

همسايه ها به خاطر بوی گند خانهء همسايه ،قفل در را شکستند و داخل شدند و اين يادداشت ها را با يک چکش بزرگ خون آلود کنار جسدی که روی کله ی له شده اش پر از کرمهای ريز سفيد و مورچه های درشت سياه بود -پيدا کردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:33  توسط یخ شکن  | 

((ابلیس و جوان))................

      ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

      آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

      گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار

      باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

      یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار

      یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

      یا خود زمی ناب بنوشی دوسه ساغر

      تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

      لرزید از این بیم جوان برخود و جاداشت

      کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

      گفتا که نکنم با پدر و خواهرم این کار

      لیکن به می از خویش کنم دفع ضرر را

      جامی دوسه می خورد چو شد چیره زمستی

      هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

      ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند

      زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:33  توسط یخ شکن  | 

«قصة يک کيک»

من در  تة  يک  تغار  بودم

روی  تاوه‌ای،  گرم  برشته  شدم

من  از  دست مادر بزرگ گريخته‌ام

من  از  دست  پدر  بزرگ گريخته‌ام

و حالا نيز  از  دست  تو  می  گريزم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:31  توسط یخ شکن  | 

جای پای خدا

خوابيده بودم ؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم. به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها . با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم

كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي.

من به قول خود وفا كردم ،هرگز تو را تنها نگذاشتم ،هرگز تو را رها نكردم ،حتي براي

لحظه اي ، آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»

از يك افسانه عاميانه برزيلي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:41  توسط یخ شکن  | 

ثروت

دو درويش در راهي با هم مي رفتند.يكي بي پول و ديگري پنج دينار داشت.

اين بي پول بي باك مي رفت وهرجايي مي رسيدند چه ايمن بود چه مخوف

به آسودگي مي خوابيدوبه چيزي نمي انديشيد.

اما ديگري مدام در بيم وهراس بود كه مبادا پنج دينار از كف بدهد...

بر چاهي رسيدند كه جاي دزدان و راهزنان بود.

اولي بي پروا دست وروي خود شست وزير سايه درختي آرميد درهمين حين متوجه شد دوستش با خود چه كنم چه كنم مي كند!

برخاست از او پرسيد :اين چندين چه كنم براي چيست؟

گفت:اي جوانمرد!

با من پنج ديناراست واين جا مخوف است و من جرات خفتن ندارم...

مرد گفت: اين پنج دينار به من ده تا چاره ي تو كنم.

پنج دينارازوي گرفت ودر چاه انداخت وگفت:

رستي از چه كنم چه كنم.

ايمن بنشين ايمن بخسب وايمن بروكه؛ آدم فقير دژي است كه نمي توان فتحش كرد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:41  توسط یخ شکن  | 

تغيير

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط یخ شکن  | 

تاجر و ماهی گیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی

بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط یخ شکن  | 

تابلو شام آخر

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!!!»

برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:39  توسط یخ شکن  | 

پیوند عشق

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

«تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:38  توسط یخ شکن  | 

پیرمرد خسته

پیرمرد خسته روی نیمکت پارک تکیه کرده بود و به رفت امد بچه ها که کیفهایشون رو روی دوششون انداخته بودن نگاه میکرد. پیرمرد به این فکر می کرد که نوه اش باید الان هم سن و سال این بچه ها باشه . درسته شش سال قبل بود که عروسش وقتی پسرش توی اون تصادف وحشتناک کشته شد پیر مرد رو مقصر همه چیز دونست و بچه اش که هنوز چند روز تا جشن تولد یکسالگیش مونده بود رو گرفت و توی اون شب بارونی برای همیشه رفت . شش سال بی خبری . پیرمرد هر جمعه شب به سر خاک پسر جوونش میرفت و پس از خوندن فاتحه ای قدم زنان به خونه برمیگشت . شش سال کار پیرمرد شده بود همین . حاضر بود تمام ثروتش را بدهد تا برای یکبار دیگر نوه اش را ببیند . ناگهان نگاه پیرمرد به پسرک هفته ساله ای که دست مادرش را گرفته بود و او را کشان کشان به سمت بادکنک فروش میبرد افتاد .با خودش گفت اگه نوه من الان با من بود تمام بادکنک های دنیا را برایش می خریدم . یاد اون شب وحشتناک یک لحظه ارومش نمیذاشت. همون شبی که پسر و عروس و نوه اش را همزمان از دست داد . ای کاش اون شب اصلا شروع نمی شد . هوا بارانی بود . هوا سوز شدیدی داشت . پیرمرد پشت فرمان ماشینش نشسته بودو از سر مزار همسر به خانه برمیگشت که دید زن جوانی درحالی که چیزی را در اغوش گرفته در کنار خیابان منتظر اتومبیل است . پیرمرد دلش به حال زن سوخت و کنار پایش ایستاد. در اغوش زن جسم بی جان کودکی بود که سراپا خیس اب بود. نگاه پیرمرد روی صورت کودک بود و یک لحظه از او چشم بر نمی داشت. زن سوار ماشین پیرمرد شد و از پیرمرد خواهش کرد که اورا به بیمارستان برساند. پیر مرد به سمت بیمارستان حرکت کرد و همراه زن وارد بیمارستان شد وقتی کودک روی تخت بیمارستان ارام خوابیده بود پیرمرد علت مریضی کودک را از زن پرسید . وقتی فهمید پدر کودک به زور مقداری تریاک را به خورد بچه داده از شدت خشم و نفرت دست و پایش میلرزید . دیگر حضور پیرمرد لازم نبود . به سمت حسابداری بیمارستان حرکت کرد و تمام مخارج را پرداخت کرد . چیزی به طلوع خورشید نمانده بود . پیرمرد سوار ماشین شد و به سمت خانه حرکت کرد . در میانه راه متوجه شد که به خانوادش هیچ خبری نداده است و موبایل خود را برداشت. دهها تماس بی پاسخ سرعتش را زیاد کرد تا زودتر به خانه برسد و پسر و عروسش را از علت خانه نرفتنش با خبر کند . وقتی به جلوی در خانه رسید متوجه خودروهای پلیس شد که در جلوی در خانه ایستاده اند . احتمال داد که پسرش از شدت نگرانی از پلیس کمک خواسته باشد . وقتی از ماشین پیاده شد و به سمت خودروهای پلیس میرفت احتمال هیچ اتفاق نا خوشایندی را نمی داد . وقتی عروسش را گریان دید کمی نگران شد. وقتی عروسش از شدت ناراحتی سیلی محکمی به صورت پیرمرد زد ، پیرمرد نگران شد . قلب پیر مرد وقتی شکست که فهمید پسرش دیشب وقتی به دنبال او در خیابان ها جست و جو میکرده توسط چند نفر کشته شده و تمام اموالش به سرقت رفته . عروس پیرمرد رفته بود و پیر مرد شش سال لباس سیاه خود را از تن خارج نکرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:38  توسط یخ شکن  | 

بليط جهنم

"يك بليط براي جهنم لطفا"

"متاسفم  همه قطارهايي كه به جنوب مي‌روند از قبل پر شده‌اند."

"امشب هيچ وسيله‌ ديگري حركت نمي‌كند؟"

"يك اتوبوس براي جهت مخالف داريم."

"جاي خالي دارد؟"

"زياد."

"مقصد آن خيلي دور است؟"

"نه زياد نه، اما بد نيست يك كتاب خوب همراه داشته باشيد. شنيده‌ام در اين سفر آدم خيلي احساس تنهايي مي‌كند."

اندرو ايي.هانت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط یخ شکن  | 

پیرمرد

 

پيرمردي در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ ، ناگهان بوي عطر شکلات محبوبش از طبقه پايين به مشامش رسيد. او تمام قدرت باقيمانده اش را جمع کرد و از جايش بلند شد. همانطور که به ديوار تکيه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پايين پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسيد و به درون آن خيره شد. او روي ميز ظرفي حاوي صدها تکه شکلات محبوب خود را ديد و با خود فکر کرد يا در بهشت است و يا اينکه همسر وفادارش آخرين کاري که ثابت کند چقدر شيفته و شيداي اوست را انجام داده است و بدين ترتيب او اين جهان را چون مردي سعادتمند ترک مي کند. او آخرين تلاش خود را نيز به کار بست و خودش را به روي ميز انداخت و يک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جاني دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روي دست او زد و گفت:(( دست نزن، آنها را براي مراسم عزاداري درست کرده ام!))

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط یخ شکن  | 

يک با يک برابر نيست!

معلم پای تخته داد می زد 

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود 

ولی آخر کلاسی ها 

لواشک بین خود تقسیم می کردند 

و آن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد 

برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان 

تساوی های جبری را نشان می داد 

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود 

تساوی را چنین نوشت ٬ یک با یک برابر است .

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید :اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود 

آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاکی و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ٬ چون قرص مه می داشت بالا بود 

وان سیه چرده که می نامید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر شلاق در می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط یخ شکن  | 

دانشمند بی پول

پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای تحقیقاتش ندادن .

تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!

رفت دم در …..

یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یکپاکت به دستش داد و رفت

طاقت نداشت که برسه دم در همون جا پاکت رو باز کرد

یه نامه هم بود؟؟

یه چک بود یه مبلغ شش میلیون تومن

شروع به خوندن نامه کرد

بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما…

در جا خشکی زد دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب میبیه !

دسته گل رو برداشت و رفت

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:42  توسط یخ شکن  | 

پنج گنج

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی.

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی.

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی.

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد حتما به همسرتان بگویید.

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی.!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد.

توضیح اینکه شاید این مطالب جنبه شوخی و شاید هم بی ادبی داشته باشه...ولی خدایی اش بیشتر به واقعیت نزدیک تره تا...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:41  توسط یخ شکن  | 

پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند .

يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را

ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ ))

برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط

مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار

مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي

من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . ))

نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار .

برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري

برايت بخرم .))

نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... ))

هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.

كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست . 

وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .

كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند

نجار گفت : ((دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم))

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:40  توسط یخ شکن  | 

پسرک مردم آزار

در دهکده اي پسرک مردم آزاری زندگی مي کرد. تمام اهالی آنجا از دست او کلافه شده بودند. تا اين که يک روز پدر پسرک از او خواست تا هر بار که کسی را از خودش آزرد یک ميخ در تکه چوبی فرو کند. پسرک اين کار را کرد. پس از چند روز پدرش از او خواست تا سعی کند ميخ های کمتری در چوب فرو کند و هر بار که کسی را از خود خشنود ساخت يکی از ميخ ها را بردارد. بالاخره يک روز پسرک پيش پدرش رفت و گفت که تمام ميخها از

روي چوب برداشته شده اند. پدرش پس از ديدن چوب خوشحال شد و گفت:

« پسرم کار خوبی انجام دادی. ولی به چوب نگاه کن. جای ميخ ها را ببين. سطح چوب ديگر صاف نيست. تو ميتوانی خنجری را در قلب کسی فرو کنی و بعد درش آوری ولی حتی هزاران بار عذرخواهی هم نمي تواند زخم به وجود آمده را خوب کند...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:39  توسط یخ شکن  | 

بهشت و جهنم

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

«چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد.

ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

بهشت

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:38  توسط یخ شکن  |